گفت و گو با مادر ایرانی هری پاتر/ برای مرگ دامبلدور گریه کردم

[ad_1]


ایران آنلاین / نوجوانان و کودکان ایرانی اما نه با آنچه که رولینگ نوشته بود، که با ترجمه‌های مسحور‌کننده و روان و خوش خوان ویدا اسلامیه به این جریان جهانی پیوستند. ویدا اسلامیه مترجمی که وقت ترجمه هری پاتر، خودش را قدر دانش ما کوچک می‌کرده، به همان اندازه ساده دل می‌شده، از مردن شخصیت‌های محبوب غمگین می شده و برایشان اشک می‌ریخته و به شکوه پایان ماجرا به دیده تحسین نگاه می‌کرده. قطعاً همین سیالیت احساسات و همراه شدن است که توانست در فضای رقابتی شدید که بر بازار نشر و ترجمه‌های هری پاتر حاکم بود، کار ویدا اسلامیه را متمایز کند و امضای او پشت کتاب برای خوانندگان ایرانی قدر نام خود رولینگ اعتبار داشته باشد جشن امضای کتاب‌های او هنوز شلوغ‌ترین‌ها باشد. ترجمه هری پاتر برای اسلامیه فقط یک کار حرفه‌ای نبود. هری اگر دوست ما است، برای اسلامیه عضوی از خانواده‌اش محسوب می‌شود! به مناسبت بیستمین سالگرد انتشار نخستین داستان از مجموعه هفتگانه هری پاتر به گفت‌و‌گویی متفاوت با این مترجم خوش ذوق نشسته‌ایم و از روند این ماندگاری و موفقیت کم سابقه در حوزه ترجمه آثار کودک و نوجوان نشسته‌ایم و البته ناگفته‌هایی از این مسیر بیست ساله.


شاید ابتدا بشود اسمش را گذاشت خوش‌شانسی. سال 79 زمانی که ترجمه هری پاتر به ویدا پیشنهاد شد او ابتدای راه حرفه‌ای شدن قرار داشت. با اینکه کتاب ویژه نوجوانان بود، آنقدر برایش جذاب شد که نمی‌توانست تا پایانش آن را زمین بگذارد! همین نشان می داد که این کتاب چیز متفاوتی است، با این حال او به استقبال از این کتاب مطمئن نبود. اگر دقیق‌تر بخواهیم بگوییم او بعد از ترجمه یک رمان از آگاتا کریستی، دومین تجربه‌اش را در کار ترجمه پشت سر می‌گذاشت، تازه کار محسوب می‌شد و اصلاً به پرفروش بودن فکر نمی‌کرد؛ هرچند هری پاتر در اروپا و امریکا نیز از ابتدا کتاب پرفروشی بود اما بعید به نظر نمی‌رسید به سرنوشت پرفروش‌های دیگری گرفتار شود و به زودی فراموش شود. حداقل در ایران کسی فکرش را هم نمی‌کرد تا بیست سال بعد همچنان طولانی‌ترین صف ها برای خرید یک کتاب، مربوط به هری پاتر باشد.


«آن موقع خرید اینترنتی و نسخه دیجیتال کتاب که وجود نداشت. از همان «جام آتش» بود که این صف ها شکل گرفت، دوست من در انگلستان در روز اول انتشار برای خرید و ارسال یک نسخه از آن ساعت ها درصف ایستاده بود. در ایران واقعاً بی‌سابقه بود، کسی باورش نمی‌شد چنین صف‌هایی برای کتاب تشکیل شده باشد.» اما این صف ها تا همین سال پیش که نمایشنامه‌ای از این مجموعه منتشر شد ادامه داشت. کودکان و نوجوانان ایرانی آن روزها حالا جوانان بیست و چند ساله‌ای هستند که از همان کودکی هری پاتر را به عنوان دوست خود پذیرفته‌اند، «هنوز که هنوز است وقتی من را می‌بینند می‌گویند ما با هری پاتر کتاب خوان شدیم و این اتفاق کمی نیست! غنیمت است.»


برای مرگ دامبلدور گریه کردم

نخستین قسمت از مجموعه هری پاتر یعنی هری پاتر و سنگ جادو را اسلامیه ترجمه نکرده بود و تنها ویراستاری‌اش را برعهده داشت. بعد از آن اول قسمت سوم را ترجمه کرد و بعد قسمت دوم! کتابی که به گفته خودش تأثیر عاطفی عمیقی بر او گذاشت «هری پاتر و زندانی آزکابان را بیش از بقیه دوست دارم چرا که نخستین کتابی بود که خواندم و بعد از ترجمه هم به دخترم تقدیمش کردم. این کتاب من را خیلی تحت تأثیر عاطفی قرار داد و بار عاطفی‌اش زیاد بود. حس نبودِ پدر و مادر برای یک بچه 12-10 ساله را واقعاً می‌توانستم لمس کنم و بعد وقتی فهمیدم یک پدرخوانده دارد هر چند جای پدر را نمی‌گرفت اما خوشحال شدم! فکر می‌کنم همه مان خوشحال شدیم!»


اسلامیه ازدواج و تولد دخترش را از مهم ترین اتفاقات زندگی‌اش می‌داند، اما اگر موضوعی نقطه عطف باشد آن هری پاتر است. هری‌پاتر مسیر زندگی حرفه‌ای او را به قبل و بعد خودش تقسیم کرد؛ «این شهرت نقطه عطفی بود، وقتی ناگهانی سر و صدا کرد و نام من با هری پاتر سر زبان‌ها افتاد، معذب شدم، باعث شد خیلی خیلی بیشتر از قبل دقت کنم چون احساس می‌کردم زیر ذره بین هستم و باید کمترین اشکال در کارم باشد» وقتی از تأثیر کتاب‌ها بر زندگی‌اش می‌پرسیم به مسأله مقابله خیر و شر اشاره می‌کند. خیر و شر درون مایه اصلی داستان‌های فانتزی است و هرچند اسلامیه زمانی که این کتاب را ترجمه می‌کرد بیش از مخاطبان اصلی بر تخیلی بودن ماجرا واقف بود و مثل هر بزرگسال دیگری از بیرون به ماجرا نگاه می‌کرد با این حال این مقابله خیر و شر برای او هم اهمیت و جذابیت خاص خودش را داشت و همیشه در تیم خیر بود و موفقیت آنها برایش مهم بود.


آنقدر که از مردن شخصیت‌های محبوب به اندازه مخاطبان ناراحت می‌شد، اما چاره‌ای نداشت جز ترجمه همانی که خانم رولینگ نوشته بود «زمانی که دامبلدور مرد اصلاً باورم نمی‌شد انگار یک آدم زنده، یک آدم آشنا و کسی که می‌شناختمش مرده، باورتان نمی‌شود ولی وقتی بار اول خواندم گریه‌ام گرفت و می‌گفتم این رولینگ دارد چه کار می‌کند؟ یعنی چه؟ تا آخر کتاب هفتم منتظر بودم این یک شوخی یا کلک باشد و دامبلدور برگردد! با اینکه آخر آب پاکی را با مراسم خاکسپاری روی دستمان ریخت من باز باور نمی‌کردم یا حتی اسنیپ که از اول داستان ما را حرص داد از دستش لجمان می‌گرفت موقع مردن آنقدر خانم رولینگ عزیزش کرد که می‌گفتیم ای کاش نمی‌مرد!.»/ ایران بانو 

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *